تبليغاتX
نَفَس
نَفَس
حکایتی متفاوت از دم و بازدم
مدت هاست دلم برای دیدنت و در کنار بودنت شده حکایتی است غریب، غروب می رود ولی حکایتت هنوز مانده بر دلم. دلم می کند صدا ولی سکوت مانده در میان فاصله، فصول می کند مرا زتو جدا. سر  می رود حوصله زگفتن این کلمات بی تو و این صدای مانده در گلو...

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط تنفس |
به هنگام آسايش ، خدا را بشناس تا در سختي تو را بشناسد . پيامبر اكرم (ص)

رحلتش تسلیت باد...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوم بهمن 1390 توسط تنفس |
اربعین آمد دوباره های های نینوا آید به گوش...

گریه های بی صدای علقمه بی نوا آید به گوش...

باز هم خواهر به دنبال برادر سر به سر...

سر به سر صحرا به صحرا از نی نوا آید به گوش

تقدیم به آستانت

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390 توسط تنفس |
گاهی خود را از درد محروم کردن سخت تر از محروم کردن از لذت است.

اسكات فيتز جرالد از كتاب لطيف است شب

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390 توسط تنفس |
آشنايي هاي ديروز است اميد امروزم. نگارم يار من شد يار ديروزم ٕ امروزم و فردايم و امروزم به يادت دل به فردا مي سپارم به فرداهاي روشن در گذرگاهي از نور و رويا دل به دريا مي سپارم. به يادت دل به صحرا مي سپارم كه يادت برده دل سوي روياهاي زيبا. من دلم را به تو به عشق و معنا مي سپارم.

خودم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390 توسط تنفس |
گاهی وقتا غم عالم میریزه رو دلت و دیگه نمیتونی تحمل کنی...

گاهی وقتا از همه کس و همه چیز درددردات اضافه میشه...

گاهی وقتا دلت می گیره و نمی تونی به کسی چیزی بگی...

گاهی وقت ها کم میاری و نمی تونی فریاد بزنی نمی تونی...

گاهی وقتا دلت از دست همه گرفته و دلت از دست همه پره...

گاهی وقت ها باید سکوت کرد... باید سوخت ...باید ساخت...

تا بوده همین بوده و تا هست...نمی دانم...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط تنفس |

نمی دانم برایتان پیش آمده است که نگران کسی باشیید ولی نتوانید به او کمک کنید.
نمی دانم برایتان پیش آمده بدانید کسی درد داشته باشد بدانید و نتوانید به او کمک کنید.
نمی دانم برایتان پیش آمده که رنج و سختی دیگران را ببنید و نتوانید به او کمک کنید.
نمی دانم برایتان پیش آمده....

نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط تنفس |
روز اول که عینکی شدم، زیاد بهش عادت نداشتم. بعضی روزها بدون اون می رفتم بیرون. بعضی روزها اصلا یادم نبود عینکی شدم. عینکی که شدم همه چیز را قشنگ دیدم. بعضی چیزها را اصلا ندیده بودم و با عینک آنها را دیدم. این روزها ولی کاملا به عینکم وابسته شده ام، اگر یک روز عینکم را به چشمام نزنم روزم اصلا خوب نیست چون قادر به تشخیص آدم ها نیستم. این روزها دیگه کاملا به عینکم وابسته شدم. طوری که بدون اون نمیتوانم ببینم...آخه من دیگه بهش وابسته شدم.

روز اول که نامزد کردم فکر نمی کردم این قدر بهش وابسته شم. فکر نمی کردم یه روزی بیاد که نتونم بدون اون باشم. امروز ولی طوری که بدون اون نمیتوانم ...آخه من دیگه بهش وابسته شدم.

هدفم مقایسه همسرم با عینکم نبود که اصلا قیاس درستی نیست. خواستم بگم بعضی وقت ها آدم فکر یه جاهایی را نمی کنه، فکر می کنه اگه بتونه دل یکی را بدست بیاره میشه اون را تا همیشه داشته باشه و اگر یک کسی را از دست بده می تونه جایگزینش را پیدا کنه ولی طور نیست. ما همیشه فکر می کنیم میشه یه چیزایی را جبران کنیم ولی این طور نیست. من دیدم که این طور نیست. بعضی وقت ها نمیشه نه این که نخواهی، می خواهی ولی نمیشه...

نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 توسط تنفس |
آدما تا وقتي کوچيکن دوست دارن براي مادرشون هديه بخرن اما پول ندارن.
وقتي بزرگتر ميشن ، پول دارن اما وقت ندارن.
وقتي هم که پير ميشن ، پول دارن وقت هم دارن اما . . . مادر ندارن!...
به سلامتي همه مادراي دنيا...

پدرم ، تنها کسي است که باعث ميشه بدون شک بفهمم فرشته ها هم ميتوانند مرد باشند !

به سلامتيه مادرايي که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن !!!

امانت گرفته شده از گروه ترانه ها

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم دی 1390 توسط تنفس |
شب یلدایمان را با خوردن آش ماش، انار، سیب، کیوی و پرتقال شروع کردیم و با هم هندوانه خوردیم و نشد زیاد شاد باشیم با هم بودیم و نبودیم. زیاد خوش نگذشت و گذشت.
یلدایی که در کنار تو نگذرد به همین روال می گذرد...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390 توسط تنفس |
یادم می آید اولین باری که یک وبلاگ برای خودم دست کردم وبلاگی بود به همین آدرس ولی با نام یلدا!
شب یلدا مناسبتی بود برای من که در سال 1387 برای اولین بار وبلاگ نویسی را با آن شروع کردم و در طی روزهای آینده این مناسب به سومین سال خودش نزدیک می شود. در طی این مدت بسیار چیزها عوض شد و اولین آنها هم این بود که من پای پست ها نام خودم را نوشتم. حجم مطالب را کم کردم و بر محتوا افزودم.
یلدا سرآغازی بود بر بهاری که باید منتظرش بود و دید و لی قبل از آن باید امیدوار بود که بهار می آید و این امیدواری در شروع زمستان است ژس یلدا یعنی شروع زمستان و زمستان یعنی سرد بودن ناجوانمردانه امسال سرما می کند غوغا، آن هم چه سرمایی، چه سرمایی، خدا داند که دندان طعم دندان می چشد از این فشار بی امان بر هم در این بر جانها رسیده جان از سرمای سوزان، و این سرمای سوزان را به امید بهار در این شب با دقیقه ای بیشتر و در کنار هم با هم پیمان می بندیم که باشیم.

پیشاپیش یلدا و کریسمس مبارک باد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 توسط تنفس |
می نویسیم تا باشیم فردا که نیستند، غافل از این که نیستیم امروزی که همه هستند.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 توسط تنفس |
اولین بار مرگ استیو جابز را در اخبار یاهو دیدم و آن سیب گاز زده را. چند روز بعد با دکتر صادقی کلاس داشتیم، بیوشیمی، کمی برایمان حرف زد و آن روز از جابز گفت، فکر نمی کردم به خاطر مشغله کاری و ... این قدر جابز را بشناسد. او از جابز و سخنرانی اش در یکی از دانشگاه ها گفت. در سه سانس سخنرانی کرده بود و مهم ترین ایده ی عمرش را نوشت و آن این جمله بود:
stay hungry stay foolish
معنای این جمله گرسنه باش احمق باش نیست، دنبال معنای دیگری بگرد.
کل سخنرانی را در ادامه مطلب برای تان گذاشته ام


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط تنفس |
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی، جایی؟ در اجاقی، طمع شعله نمی‌بندم، خردک شرری هست هنوز؟

اخوان ثالث

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط تنفس |
لحظه دیدار نزدیک است، باز من دیوانه‌ام، مستم، باز می‌لرزد، دلم، دستم، بازگویی در جهان دیگری هستم، ‌های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ! ‌های! نپریشی فای زلفکم را، دست! و آبرویم را نریزی، دل، ای نخورده مست، لحظه دیدار نزدیک است.

اخوان ثالث

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 توسط تنفس |
هر چه سخت تر می شود زندگی، عزیزتر می شوی نزد خدا، باورت هست هنوز...

بعدا نوشت از یک دوست آشنا: زندگی؛ حکمت اوست، چندبرگی را تو ورق خواهی زد، مابقی را قسمت... قسمتت شادی باد!"

نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم آذر 1390 توسط تنفس |
نمی دانم جای گفتن هست یا نه، نمی دانم آیا واقعا نوشتن دردی را درمان می کند یا نه
گاهی کارها بسیار غیر منتظره می شود، شاید همیشه همین طور است آرام، بی سر و صدا، و غیر منتظره...
گاهی حرف هایی داری که می خواهی بگویی ولی کسی را پیدا نمی کنی، گاهی پیدا می شود کسی ولی نمی توانی حرف دلت را به او بگویی.
گاهی در مکانی دنجی گیر می افتی و حرف ها در گلو می خشکد و تو تنها می مانی، آرام، بی سر و صدا ، در ضلع جنوبی، روی سکوی سنگی حیاط، نزدیک ستون چوبی فقط نظاره گر به آرزویت می اندیشی...
مگر چه می شود که می توان حرف ها را بر کاغذ آورد و بر زبان جاری نمی شوند، کاش میشد حرف های دلم را در میان صفحه هایی از تنهاییم با تو بلند بلند داد بزنم. کاش میشد.

تقدیم به زیباترین الماس دنیای رفاقت، محمد

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 توسط تنفس |
امروز استاد از دستمان ناراحت شد،‏ حق داشت‏ قصد جسارت نبود‏، راهي براي بودن با استاد بدون به دردسر افتادن، تبلی مان کار دستمان داد، انتخاب كرديم،‏ انتخابمان درست نبود، گاهي پيش مي آيد، اميد كه دوباره تكرار نشود.
همه دوستش داريم. درد كشيده است و ما را مي فهمد، ما اما به اقتضاي سنمان او را كم مي فهميم آيينه وجودمان كمي كدر شده است آن چه را كه او در خشت خام مي بيند ما كدر مي بينيم. دوستش داريم و اي كاش بداند كه دوستش داريم. او هميشه براي ما عزيز بوده است.
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 توسط تنفس |
باز باران با ترانه ....ميخورد بر بام خانه
يادم آمد كربلا را  دشت پر شور و بلا را
گردش يك ظهر غمگين  گرم و خونين
لرزش طفلان نالان  زير تيغ و نيزه ها را
با نواي گريه هاي كودكانه وندرين صحراي سوزان
ميدود طفلي سه ساله  پر زناله دلشكسته   پاي خسته
باز باران ...... قطره قطره
ميچكد از چوب محمل  واي باران ...... واي باران

اولین بار از زبان خانم فدوی شنیدم و فکر کردم شعر خودشان است. ولی انصافا این شعر زیبا را زیبا خواندند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 توسط تنفس |
می نویسیم و می نویسند، می خوانیم و می خوانند، می بریم و می برند، می کاریم و می کارند به امید اینکه:

در آن روز که میرویم از کاشته هایمان پشته ها باشد و از نوشته هایمان ما را بخوانند. از جملات خودم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 توسط تنفس |
و حسین اولین دانشجوی مکتب عشق نبود و آخرین آنها نیز نیست ولی الحق حسین عزیزترین دانشجوی مکتب از خود گذشتگی است.
نوشته شده در تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390 توسط تنفس |
غم برادر مرده را برادر مرده مي فهمد...

سعید جان فوت برادرتان را تسلیت می گوییم. 

از طرف دوستانت


نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390 توسط تنفس |
دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین         تاریخ رنج فاطمه تکرار شد حسین
آییـنه صــداقت قلب تمام شهر         مجروح تازیانه زنــگار شد حسین
دیدم که دست بیعتشان بین آستین         با سحرسکه های طلا مار شد حسین
در سبزه ها به جای طراوت تنفراست         هربره ای که خوردازآن هارشد حسین
اینجا برای کشتن تان نقشه میکشند         زیر گـلوت مرکز پرگار شد حسین
مسلم نخورد لقمه ای از سفره کسی         اما به کل کوفه بدهــکار شد حسین
حتی به جسم بی سرمن سنگ میزنند         مسلم به جرم عشق تو بر دارشد حسین
راس بریده ام سر یک میخ آهنین         سر گرمی جماعت بازار شد حسین
دیدم بر اشــتران سپاه حرامیان         چندین هزار نیزه فقط بارشد حسین
سنگ و کلوخ بر همه پشت بام ها         قدر ســپاه ابرهه انبــار شد حسین
آب از سرمن و تو واکبر گذشته است         زینب به بند غصه گرفتار شد حسین
راه اسیر کردن اهـل و عیال تان         با خنده های حرمله هموار شد حسین

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه نهم آذر 1390 توسط تنفس |
ماه محرم رسید و بهتر از این شعر ندیدم برای توصیفش:
نون و قلم نبی ست و ما یسطرون حسین طاق فلک علی ست به عالم ستون حسین
خلقت تمام حضرت زهراست خون حسین هستی تمام ظاهر و ما فی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین در این قیام نقطه ی پرگار زینبست
سردار سرسپرده ی جولان عشق کیست تنها امیر فاتح میدان عشق کیست
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست؟ روح دمیده در تن بی جان عشق کیست؟
علامه ی مفسر قرآن عشق کیست؟ اذن دخول در حرم یار زینب است
ذرات و کائنات همه مرده یا خموش در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
آتشفشان قهر خداوند در خروش هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش
در هیبتی حیدر کرار زینبت پیداترین ستاره ی دنیای خلقت است
زیباترین سروده ی لبهای خلقت است زهراترین زهره ی زهرای خلقت است
لیلاترین لیلی لیلای خلقت است شیواترین سوال معمای خلقت است
گنجینه ی جزیره ی اسرار زینب است چشم ستاره در بدر جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده ی زینب گرفت رام مبهوت می نمود به سر نیزه ای نگاه
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه کی جان پناه زینب و اطفال بی پناه
راحت بخواب چون که پرستار زینب است از نای من به ناله چو افتاد نای نی
عالم شنید از پس آن های های نی تو بر فراز نی و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده ام از لابه لای نی تا اینکه یافتم سرت از رد پای نی
عشق تو هست آتش و نیزار زینب است خورشید روی قله ی نی آشکار شد
کوچکترین ستاره سر شیرخوار شد ناموس حق به ناقه ی عریان سوار شد
84 خسته به هم هم قطار شد زیباترین ستاره ی دنباله دار شد
در این مسیر نور جلودار زینب است.
نام شاعر را نتوانستم پیدا کنم ولی نفسش چون شعرش همیشه گرم
نوشته شده در تاريخ شنبه پنجم آذر 1390 توسط تنفس |
و خدا درهای رحمتش را به روی ما باز خواهد کرد، رحمتی بی حد و حصر، بی منت و خواهش، بخششی بی حساب ولی با کتاب.باران می بارد بی منت، بی مزد.
صدای باران به گوشم می رسد، شرشر ناودان از بارشی عظیم حکایت می کند.
 شیشه مه گرفته اتاق نشان از خیسی هوا دارد. بوی کاهگل خانه را در برگرفته، هوا دل انگیز شده است، باران می بارد،  صدای پای ناودان در حیاط خانه پیچیده است. صدای در می آید و من به سوی در قدم بر می دارم، صدای در دلواپسی مادر را فرو می نشاند.
پدر آمد، پدر در باران آمد، پدر خیس بود و بدون چتر.
بوی غذای مادر به مشامم می رسد. وای که من چقدر دوستش دارم.
شرشر ناودان آرام نمی گیرد.
بیرون بیا از خانه، بیرون بیا از لاک خودت، بیرون بیا بدون چتر، صدایی مرا وسوسه می کند مادر اما نمی گذارد.
مادر برایش چای آورد و او مرا بوسید. من هم کتش را برایش در آوردم. مادر لباس خیس پدر را برد و نگاه پدر را نیز.
باران می بارد و من و پدر و مادر در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می کنم چای می خوریم. باران می بارد.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم آذر 1390 توسط تنفس |
گفت دانایى که گرگى خیره سر          هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جارى است پیکارى بزرگ          روز و شب مابین این انسان و گرگ
زور بازو چاره این گرگ نیست          صاحب اندیشه داند چاره چیست
اى بسا انسان رنجور و پریش          سخت پیچیده گلوى گرگ خویش
اى بسا زور آفرین مردِ دلیر          مانده در چنگال گرگ خود اسیر
هرکه گرگش را دراندازد به خاک          رفته رفته مى‌شود انسان پاک
هرکه با گرگش مدارا مى‌کند          خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند
هرکه از گرگش خورد دائم شکست          گرچه انسان مى‌نماید ، گرگ هست
در جوانى جان گرگت را بگیر          واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى گرکه باشى همچو شیر          ناتوانى در مصاف گرگ پیر
اینکه مردم یکدگر را مى‌درند          گرگهاشان رهنما و رهبرند
اینکه انسان هست این سان دردمند          گرگها فرمان روایى مى‌کنند
این ستمکاران که با هم همرهند          گرگهاشان آشنایان همند
گرگها همراه و انسانها غریب          با که باید گفت این حال عجیب
فریدون مشیری
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1390 توسط تنفس |
وسعت زندگی هرکس به اندازه ی وسعت اندیشه ی اوست. زندگیتان وسیع، نفستان گرم . روحتان آرام.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1390 توسط تنفس |
آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمی کند
تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست
بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت
آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا ... در گلو شکست
شاعر؟
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 توسط تنفس |
دوست دارم با کسی باشم که دوست می دارمش
دوست دارم عشق بی ارزیابی، عشق بی محاسبه را
مهم نیست دوستم دارد یا نه
مهم این است که من دوست داشته باشم.

برتولت برشت (1898-1956 آلمان)

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 توسط تنفس |
این مطلب 4 ماه قبل نوشته شده است:
دلم گرفت است امروز، مثل هر روز
گاهی اوقات باید دست از جان شسته و جان را در طبق اخلاص نهاده، تسلیم شوی.
گاهی باید وجدان را بکشی رستم وار و در خون پسر، خاک بر سر کنی که چرا نفهمیده ای که داری به خطا می روی.
گاهی سقوط و نابود شدن و غرق شدن و مردن و خیلی چیزهای دیگر نتیجه ی طمع و آزاد گذاشتن نفس است. فکر کنم از بزرگی که در سلوک سیر می کرد پرسیدند چگونه شد به این نقطه رسیدی؟ فرمود: هرآنچه که دل خواست از آن کناره گرفتم و انجام ندادم و حال نمی دانم چگونه است که ما هر چه دلمان می خواهد و دوست داریم انجام می دهیم و گاهی نیز در حسرت می سوزیم نه چون سیاوش که چون سیمرغ با آتش نو می شود و دوباره برپا.
حکایت ما همان حکایت آیینه و خشت خام است که خشت را بر سر آیینه مان زدیم تا بفهمد که درد این است ولی عزیز این درد دیگر دردی جانکاه نیست که خود مرگ است. آیینه اگر نتواند تو را به تو بنمایاند دیگر آیینه نیست و حتی نمی تواند زلالی آب را نیز به تو بنمایاند. آیینه ما کنون خرده شیشه شده و باید بماند تا یک میلیون سال دیگر تجزیه شود و آن موقع شاید بشود خاک و یک خاکی توی سر خودش بکند که یک ضربه او را به این روز انداخت.
ما انسان ها نیز حکایت مان از آن آیینه بدتر نباشد بهتر نیست، به همین سادگی
نتیجه گیری از این متن به عهده ی خودتان
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 توسط تنفس |
.: Weblog Themes By Blog Skin :.

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود